اینجا میآیم و خودم را باز و چندباره میخوانم. نوشتهها عجیباند. من چرا نان و پنیری را که در گلوی دخترک بغض شد هرگز ننوشتم؟! غروب سریع و تاریکی سرد بود. پاییز روی شیشهها ترک خورده بود و باد در درزها مینالید. موجوداتی عجیب از روی کوههای مجاور، نگاهاش میکردند. دخترک لرزشهای دروناش را در گردسوز خیره بود. نان خشک بود، پنیر ترش، اشک شور.
شش صبح است و هنوز نخوابیدهام. سارها نخسین لایههای روشنایی را به جنجال کشیدهاند. دوستان تنهایند. یکیشان در تنهاییاش کش میآید و در نقش دیگری فرو میرود. در آشوبام از این همه پیچیدگی. ما دلمان به چه خوش است؟ به اینکه میفهمیم؟! سزاوار سرزنشی ویرانگر، در این که نمیفهمام تردید میکنم. چگونه با کدام شجاعت خود را ویران کنم؟
دیروز میلاد زنگ زد، مجید کیه پیام داد. این همپیشآیی احتمالاش آنقدر کم است که ...
+
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

دوستات میدارم! اگرچه این جهان کوچک است برای بیکران شدن.
+
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
لبخند قلابیات را تا ته سر میکشم. درونام از ناگهان ٍ طعم میلرزد. آه ای بیگانگی، ای آفریدگار! با همه بیشماری ات تنها ماندهای.
+
شنبه سی و یکم مرداد 1388
غبار، تا دوردستها، افق را گرفته است. دو آدمک آهنی در برهوت میجنبند. مفصلهایشان جیرجیر میکند. موجود بلندقدتر پای چپاش را روی زمین میکشد.
- چه دهن بزرگی داره زمین؟! همهی ما را خواهد بلعید.
- میخواهم سمت چپ تنم رو بکنم و بندازم دور. با همهی پمپها، لولهها و فشارشکنهاش.
- چی فکر کردی رفیق؟! آفتاب که غروب کنه طرف راستات هم دیگه ...
- باشه باشه. بسه دیگه! آقای پیشگو!
- من به شعور یاختهها ایمان دارم و نه به زبانی که آدمها حرف میزنند.
- هاه!! ناعلفخوار!
از دور تلانباری از آهنپارهها پیداست. آفتاب رو به غروب است.
+
دوشنبه چهارم خرداد 1388
میخواستم بگویم احساسات و دریافتهای عاطفی تنها واکنشهایی ساده به جریان زیست اند. که حتا یک تکیاخته هم با همه بیشعوریاش، میتواند شدیدترین واکنشها را به این جریان نشان دهد. پس اگر احساس میکنید که عاشق شدهاید یا احساسات شدیدی دارید، فکر نکنید که شاهکار کردهاید و این دیگر آخرش است. نخیر! این حالی است که باید همیشه داشته باشید. البته مادامی که زنده هستید!
+
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
سلولها وقتی نمیتوانند با هم ارتباط برقرار کنند خود را میکشند.
+
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388